تبليغاتX
وبلاگ شخصی هدی فلاح
صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | rss

  این حسین کیست...؟





کنار ظرفشویی رفت دو تا استکان شست .آب پایین نمی رفت با دست خورده آشغال هایی که ته سینک جمع شده بود رو توی سطل انداخت .یه لیوان از تو جا ظرفی برداشت و با آب شیر پرش کرد ،نزدیک لباش برد و گفت :"سلام بر حسین" اما  از دستاش سر خورد و افتاد.لبخند زد و گفت:"انگار امام حسین می خواد ما هم مثه اون تو این ایام تشنه باشیم!"

شیشه خورده ها رو جمع کرد از آشپزخونه بیرون اومد حسین و زینب تو حال دنبال هم می دویدند.یه نیشگون از حسین کند و گفت:"ذلیل شده مگه صد بار نگفتم خونه که مجلس داریم دنبال هم نکنین !"

حسین یه گوشه نشست و شروع کرد به گریه کردن.زینب هم بر وبر به عمه اش نگاه کرد و بغضش رو خورد.در حال رو باز کرد تو پذیرایی زن ها دور تا دور هم با لباس های مشکی نشسته بودن.با اینکه هوای بیرون سرد بود مجلس اینقدر شلوغ شده بود که همه با کاغذ و کتاب دعا و هر چی که دستشون بود، خودشون رو باد می زدند.

نشست گوشه مجلس و هم صدا شد با جمع:"به فدای لب عطشانت حسین..." چشمش افتاد به گوشه ی مجلس باز این زنیکه پتیاره که معلوم نیست چیکاره است و صبح ها از خونه بیرون می ره و نصف شب میاد خونه اومده بود اونجا.صد دفه به نسرین گفتم اینو راه نده تو...مجلس آقاست ولی پارسال فاطمه خانوم ندیدی چه حرفا پشت سرمون زد؟...بلند شد و یه استغفر ا...گفت و جعبه دستمال رو برداشت که به زن ها تعارف کند.جمعیت شور برداشت صدای مردها از طبقه پایین می اومد:"عمو عباس عطش!!!"

همینطور که دستمال رو تعارف می کرد چشمش افتاد به دختر اعظم خانوم، دستمال بهش تعارف کرد...دختر اعظم خانوم که موهای بلوندش از زیر روسری بیرون ریخته بودند.موهاشو کنار زد و یه دستمال برداشت و گفت:"مرسی" باورش نمی شد چشماش قرمز و ورم کرده بودند .با خودش گفت :"قربونت برم آقا که همه رو هدایت می کنی.که مصباح الهدایی!"رفت که دستمال رو بذاره کنار پنجره یه ماشین bmvجلوی در خونه همسایه شون پارک کرد."شب تاسوعایی هم دست بر نمی دارن!"استغفر ا... گفت و یه گوشه نشست .خانوم بغل دستیش که نمی شناختش کیفشو کنار دستش پهن کرده بود و گشاد گشاد نشسته بود .با احترام گفت :"حاج خانوم یه ذره جمع تر می یشینی بقیه هم جا شن" اما زن انگار نه انگار حواسش به روضه بود و یکسر زار می زد و شونه هاش تکون می خورد.زد به شونه هاشو گفت:"حاج خانوم با شماما!"اما حاج خانوم گوشش بدهکار نبود.صداشو بلند تر کرد و گفت:"حاج خانوم!!!این عزاداری قبول نیستا!داری حق عزادارای اباعبدا...رو می خوری!"اصلا گوش نده!وسط مجلس عزا هم می خوان زرنگ بازی در بیارن!

از جاش بلند شد.برم یه جا دیگه بشینم تا با این بی چشم و رو دعوام نشده...هر دفه که مجلس داریم باید یکی حرص منو دربیاره.

از پایین صدا می اومد:"آقا با این هیکلت برو کنار پیرمرد له کردی..."مداح دوباره میکروفن رو گرفت:"آقا مجلس رو به هم نزنید .رعایت پیرمردها رو بکنید.همین طوری رو پاتون وایسید سینه بزنید..نچرخ آقا!!!...صدا بزن آب آب آب...همصدا بشو با یتیم های حسین!!!"

لب هاش خشک شده بودند.داشت بی حال می شد..."آب،آب،آب"..دخترش نسیبه براش یه لیوان آب آورده بود...:مامان...تو رو خدا...یه لیوان آب بخور...داری از حال می ری..."

-نمی خورم...نمی خورم آقا اباعبدا...  تشنه باشه و من آب بخورم...

:مامان تو رو خدا!

-نه مادر نمی خوام...

:مامان...

-ولم کن مادر بذار تشنگی حسین رو بفهمم....

 

88/10/4

 

نویسنده : هدی فلاح | ساعت 11:5 روز جمعه چهارم دی 1388
| لینک ثابت

  هستم اگر می روم،گر نروم نیستم

زمستان همیشه برای من پر از اتفاقات تازه بوده است...اتفاقاتی که هیچگاه بیش از یک سال طول نکشیدند.دی ماه بود که از شهرداری به رادیو جوان امدم ....دی ماه بود که به اداره نمایش آمدم و اکنون دی ماه است که می روم.یادم است پارسال همین موقع ها به خودم می گفتم یعنی سال دیگر کجا خواهم بود؟

حالا معلوم است که هر کجا باشم آنجا اداره نمایش نیست!

سال پیش بخاطر گیل آبادی بودکه به اینجا آمدم اما بخاطر خیلی ها ماندم!و دلم برای خیلی ها تنگ می شود...ژاله علو مهربان که نگران کنکور من است...مهین نثری عزیز که دست هایش که بر شانه ام می زد قوت بازویم بود...خانوم رستگاران...زهره مجابی...پری امیر حمزه ،ندا هنگامی دوست داشتنی...بهناز و خواهر زاده اش نسیم من....علی عمرانی خلاق و معلم!رضا عمرانی زیرک...محمد عمرانی مهربان...ایوب آقاخانی...علی حاجی نوروزی که همیشه به آدم انرژی می دهد...مجید حمزه ...و حتی آقای فدایی جدی...


آقای شرفی و عمو بهزاد با شطرنجش !!!این ها تصویرهایی است که به آن ها می اندیشم شاید دیگر نبینمشان اما دوست دارم همیشه و همه جا موفق باشند...تمام تلاشم را کردم که نمایش رادیو را به همه آن طور که هست بشناسانم و بگویم آدم هایی کنار منند که همه شان به بزرگی و پهنای آسمان هستند...خیلی ها را نام نبردم که چهره شان جلوی چشمم است...مهرخ افضلی و احمد گنجی...رامین پور ایمان...محمد آقا محمدی...بهرام ابراهیمی...نوشین حسن زاده...مهدی نمینی مقدم و سیما خوش چشم...آقای کمالی...نادر برهانی...

من اینجا چیزهای زیادی آموختم ...در حق خیلی ها سهل انگاری کردم اما سعی ام این بود که تمام توانم را برای کسانی که با ارزش ترین های صدا هستند و رادیو بی صدا از کنار آن ها می گذرد و به هیچ می انگاردشان انجام دهم...

اما استودیو 8...دل کندن از این استودیو سخت است ...وقتی آدم هایی را می بینی که سال های سال از کودکی تا بزرگسالی و پیری و گاه تا مرگ در ان می مانند و نفس می کشند و تلاش می کنند تا روزی که دیگر نباشند...

استودیو 8 و پیانویی که من در آنجا تمرین می کردم...استودیو 8 و دوربینی که با آن عکس می گرفتم...از همه ی شما خداحافظی می کنم  ...من همیشه شما را خیال می کنم مرا خیال کنید ...امیدوارم باز هم همدیگر را ببینیم.

 

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

باید برون کشید از این ورطه رخت خویش

 

                                                  88/10/2

 

نویسنده : هدی فلاح | ساعت 20:24 روز چهارشنبه دوم دی 1388
| لینک ثابت

   عطسه های ویرانگر آچو آچو

آچو آچو زیر لحاف خوابیده بود و اونو تا نوک بینی بالا کشیده بود که ناگهان عطسه ای به بزرگی طوفان کاترینا لحافشو به پرواز در آورد و گمونم به سمت غرب برد و اگر بخواین مطمئن صحبت کنم باید بگم که لحاف اون به سمت "شاخ آفریقا"رفت و در سواحل اون روی سر مردی از قبائل ماسائی که مشغول به فکر کردن به معشوقه اش در زیر آفتاب بود افتاد...

عطسه های آچو آچو ادامه داشت در دومین عطسه ی بزرگ شیشه های خونه شکست و گربه ای از روی دیوار به پایین پرید.

در سومین عطسه خونه آچوآچو ترک برداشت و در حالی که احساس می کرد قراره زیر آوار له بشه خونه اش مثل کوهی از آرد روی زمین ریخت....

عطسه چهارم تمام مصنوعات بشری رو ویران کرد....شرکتappleورشکست شد...سهام مایکروسافت رکود کرد و کارخانه بنز آلمان تمام دارائی هاشو به حراج گذاشت...

در عطسه پنجم موجی در کهکشان راه شیری اتفاق افتاد و تمام سیاره ها به جز x6789از مدارشون خارج شدند. و باینری ها جفتشون رو ترک گفتن...

عطسه های ویرانگر آچوآچو ادامه داشت....

تا اینکه در هزارمین عطسه آچوآچو از خواب پرید ...پتو کمی کنار رفته بود.

---------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت1:به  خاطر روزهای سرماخوردگی

پی نوشت 2:تقدیم به ب.ا.م  ، آ.الف . م.م و س.ش


نویسنده : هدی فلاح | ساعت 10:58 روز پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388
| لینک ثابت

  این گوش ها برای تو سنگین نیست

من اونو یه جای دور جا گذاشته بودم...

آهای یادته منو؟

من اون پیرزنم همون پیرزنی که یه زمانی یه روزی توی یه تقویم با یه مدادی که سر نوکش رو سخت تراشیده بودند داد زد:آهای من عاشقتم

و یه قلب کشید با یه تیر توکش!

حالا گرفتی پی چی می گردم؟

عصا که نه...

من عصا ندارم و نداشتم من همون دخترکی ام که پاهاش لاغر بود و نرم که همه جا می تونست بچرخه و برقصه و سیر دنیا رو کنه...

عزیزم منو از پشت این چروک ها پیدا کن...

زاویه داشت نگاهم یادته؟

پوستم لطیف بود قد یه برگ گل نه گل های کوکب و خرزهره نه بابا اونا که گل نیستن...

به لطافت گلهایی که برگشون از گلبرگش مخملی ترن!

آهای ....!

منو از پشت این چروک ها دربیار...

جیغ نزن این گوش ها برای تو سنگین نیست!

نویسنده : هدی فلاح | ساعت 15:17 روز دوشنبه بیست و سوم آذر 1388
| لینک ثابت

  اگر ا.ا ناجور بود !


من امروز برای یه پیرمرد "بی دندون" سیب سفت خریدم!

اما اون یه آبمیوه گیری پیدا کرد و آبش رو گرفت و خورد!

من امروز برای یه زن چاق شلوار سایز سی و شیش خریدم !

اما اون به جای دستگیره کتری ازش استفاده کرد!

من امروز برای بابابزرگ که نیمرو هم بلد نبود درست کنه...دیگ زود پز هفت کاره خریدم...

اما اون درشو انداخت دور و به جای صندلی حموم ازش استفاده کرد...

من امروز برای نی نی همسایه مون که مداد بلد نیست دست بگیره آبرنگ پلیکان خریدم

اما اون روش جیش کرد و از اینکه جیشش رنگی شده خندید...

من امروز آدم خیلی "ناجوری" بودم ...

اما انگار بقیه از من ناجور"تر" بودن!!!



 

نویسنده : هدی فلاح | ساعت 19:23 روز دوشنبه شانزدهم آذر 1388
| لینک ثابت

  بهشت را به بها دهند نه به بهانه
زنجیر براق را به دست های سفیدت می بندد...

توی گوشت صدای "کل" می شنوی....

با کفش های سفید سالن و سرسرا را طی می کنی...اسپند دود می کنند....

گوشه سالن چند زن با هم پچ پچ می کنند؛

"دختره کفش قرمز می پوشه با جوراب رنگ پا!"

"واه واه واه!"

"تازه پسره هم قبلا...."

"بلا به دور ...تو رو خدا؟"...

از سالن دور می شوی ...خودت را به یکی از اتاق ها می رسانی...حریر روی شانه ات را مرتب می کنی

:"سلام حاج آقا..."

-با پسر نامحرم راه می ری ...حرف می زنی...!

راهت را کج می کنی...

"دختره چش سفید..."

"از اون پر روهای بی حیاست..."

"معلوم نیس خانواده اش کی ان؟!"

"از دهات بلند شده اومده اینجا"

دیگر صدایی نمی شنوی ...فقط دامن بلندت را در دستانت گرفته ای که زیر پاهایت گیر نکنند...در خروجی را که باز می کنی...کوهی از نامه سرت می ریزد..."خصوصی است..سرکار خانم..."

نمی دانی چکار کنی...جمعیت را کنار می زنی تا "آشنا"یت را پیدا کنی...اما انگار هیچ "کس"نیست....

فکری به خاطرت رسیده ...حلقه دست چپت را بالا می آوری:"آهای...شما مردی که حلقه ای شبیه این داشته باشد ندیده اید؟"

و یک مرتبه می بینی همه مردها حلقه هایشان را بالا برده اند و همه مثل آنی است که تو داری!

"زنجیر "براق را از دست های سفیدت باز میکند:

"شما آزادید...می تونید هر جا که دوست داشتید برید..."



نویسنده : هدی فلاح | ساعت 21:14 روز جمعه سیزدهم آذر 1388
| لینک ثابت

  نه خیلی پایین ...نه خیلی بالا

برف کوچولو دوست نداشت پایین بیاید...

چگالی اش را محاسبه کرد...اگر می توانست کمی حجمش را اضافه کند حتما بالا می رفت...

باد توی لپ هایش انداخت...

سبک تر شده بود...باد کمی اینطرف و آنطرفش کرد اما برف کوچولو پایین می رفت...

عصبانی شد...خواست نیروی جاذبه را حذف کند اما زورش نرسید...

خواست خورشید را از پشت ابرها بیرون بیاورد اما یخ زد!

برف های دیگر خنده کنان به سمت زمین در حرکت بودند...بعضی ها به تقلای برف کوچولو می خندیدند...

بعضی ها نصیحتش می کردند...اما برف کوچولو می خواست به آسمان برگردد جایی که فکر می کرد به آنجا تعلق دارد...

چند برف به پاهای برف کوچولو آویزان شدند...سرعت سقوط بیشتر شد...

در یک چشم به هم زدن برف کوچولو دید که تعداد برف ها بیشتر می شود...

حالا دیگر برف کوچولو تبدیل به یک گلوله بزرگ شده بود...یه گلوله بزرگ پر از ناخالصی!دیگر هیچ چیز معنی نداشت همه چیز برای او تمام شده بود...

crash

برف کوچولو چشمانش را باز کرد او به شاخه درختی برخورد کرده بود و برف های دیگر روی زمین ریخته بودند...

حالا او نه خیلی پایین بود،نه خیلی بالا!

نویسنده : هدی فلاح | ساعت 13:49 روز پنجشنبه دوازدهم آذر 1388
| لینک ثابت

  دو تا صدای خنده
جیغ می زند...

می گم :صبر کن موهاتو دارم شونه می کنم خوشگل شی!

دست های کوچکش را روی سرش گرفته...

از توی آینه به من لبخند می زند:

بابا چرا نمی ذاری مامان موهاتو شونه کنه؟

هنوز دست هایش روی سرش است.لجباز است خیلی لجباز مثل...

دیر کرده ام خیلی دیر:

مامان داره دیر می شه...

هنوز دست هایش روی سرش است...

شانه را پرت می کنم روی تخت:

اصلا به من چه!

بهت آلود به من نگاه می کند...دوست دارد نازش را بکشم مثل...

ما زن ها تا یک زمانی می توانیم ناز کنیم بعد از آن باید ناز بکشیم!

شانه هنوز روی تخت افتاده آن را بر می دارد...

من جلوی آینه ایستاده ام...

:بیا بابا موهاتو شونه کنه ...

دست ها را از روی سرش برمی دارد..لعنتی با باباش بیشتر جوره تا من!

جلوی آینه متوجه خط های زیر پلکم می شوم ؛عمیق تر شده اند!

روسری را از سرم باز می کنم و روی تخت می نشینم ، اخم می کنم.

دو تایی از در دارن می رن بیرون...

دور و بر را نگاه می کند که چیزی را جا نگذارد...

:چی شد؟چرا نشستی پس؟

اشک از چشمانم جاری می شود.

بر می گردد؛

:تو چته؟چرا اینجوری شدی باز؟

کنارم می نشیند ...

گریه ام می گیرد...

در آغوشم می گیرد؛اتفاقی افتاده؟

می خندم :نه می خوام دیرمون بشه ...

با هم می خندیم...دوتا صدای خنده...

 

 

 

نویسنده : هدی فلاح | ساعت 21:56 روز چهارشنبه یازدهم آذر 1388
| لینک ثابت

  premonition

-چه تصمیم عاقلانه ای گرفتی که ننویسی!

پای چیم ذق ذق می کند...

-آره منم موافقم بهتره تا بعد از کنکور صبر کنی...

خوابم می آید...

الان می توانید کلی مرا تحلیل کنید.البته اگر یک ویترین ارزش تحلیل کردن را داشته باشد.که بله من قرار بود ننویسم و حالا که دارم می نویسم یعنی تصمیمم عوض شده و می توانید نتیجه بگیرید که من کلا روی هیچ تصمیمی سفت نمی ایستم.

بله قصد من هم بود ننویسم...)به که جواب می دهم؟چراجواب می دهم).اما بعضی اتفاقات به ظاهر ساده کلا آدم را از ادا و اطوار می اندازد...و تو مجبوری یه جایی بنویسی )چون نمی توانی بگویی یعنی شاید بعدا گفتی ولی کله سحر که آدم ها حوصله خودشان را ندارند که نمی شود...شاید هم بشود بعضی ها را زابرا کرد ...اما من اعتبار گوشی ام تمام شده..)در هر صورت...

ساعت سه و خوردی بعد از خواندن مختصری درس در کنار مفصلی اینترنت و سرک کشیدن به وبلاگ دیگران و غیره می روی که بخوابی...

قهوه هم خوردی و دلت مختصری پیچ می رود...اما خوابت همچین بد نیست...می خوابی چشمات رو که باز می کنی می بینی از بیرون اتاق صدا دعوا می آید ...و تو که رو تخت خوابیده بودی ولی اینجا تشک است و می گویی دارم خواب می بینم و دوباره چشمانت را باز می کنی و باز صدای مشاجره می آید و باز تو می بینی که روی تشک خوابیده ای اما دستت را که دراز می کنی میله تخت را حس می کنی و می گی که نه هنوز خوابم و دوباره چشمانت را باز می کنی این بار در اتاق روی تخت هم هستی اما در ساختمان فیض نه هفتاد!می روی به سمت در اتاق می بینی جلوی در اتاق یکسری دزدگیر نصب کرده اند یادت می آید فیض که دزد گیر ندارد!پس هنوز خوابی ...احساس می کنی پایی به پایت می خورد.نگاه می کنی فاضله است...یادت می آید فاضله که دیشب رفت خونه من تنها خوابیدم پس هنوز خوابی..دوباره بیدار می شوی روی تخت خودت هستی دستت را به طرف لامپ دراز می کنی اگر روشن شد بیدارم اما اگر نشد خوابم!روشن نشد من هنوز خوابم...می روی به سمت در اتاق می روی تو راهرو و یکسری دختر با عصبانیت به سمتت می آیند یکی با یک تخته چوب به تو هجوم می آورد...دفاع می کنی ...یکی دهانت را می گیرد داری خفه می شوی ...زور می زنی که بیدار شوی ...دهانت را باز نگه می داری تا خفه نشوی...

"باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده..."

چشمهایت را باز می کنی فکت درد می کند و باز همان تست لامپ!لامپ روشن می شود...تو بیدار شدی!فکت درد می کند...وحشت زده ای ...به ساعت گوشی ات که زیر بالش گذاشته ای نگاه می کنی ساعت چهار وسی و شش دقیقه است و تو هنوز یکساعت هم نخوابیده ای...عکس خودت را که در شیشه پنجره می بینی وحشت می کنی ...با ترس از پله های تخت پایین می آیی...بچه ها هنوز خوابند...قبلش" قل اعوذ برب الناس "خوانده ای.قیافه ات در شیشه باعث می شود.فکر کنی جن زده شده ای ...برای خودت غصه می خوری دارم روانی می شم!هنوز اذان هم نگفتن!سخته...اگه الان علیا بود در اتاقشان را باز می کردی ...علیا که همیشه با سر و صدای تو بیدار می شود..لای چشماشو باز می کند کمی جا به جا می شود و می گوید:"چی شده؟"

اما اتاق ۳۲۱الان دست علیا نیست علیا رفته!مثل خیلی ها که رفتن و می رن و قراره برن...توی راهرو راه می افتی...برم پیش راضیه؟لای در اتاق راضیه را باز می کنی خواب است...می روی جلوتر اتاق سمیه اینها را حتی اگر بیدار شوند ترجیح می دهی...در اتاق را باز می کنی...تاریکی !یک بالش بر می داری و نزدیک تخت سمیه دراز می کشی ...اشک از گوشه چشمانت می افتد..."می رم کار تلویزیونی با حامد رو هم کنسل می کنم"!!!کمی بعد  شنیدن صدای پا؛یک موجود زنده که همین زنده بودنش کافی است تو را به راهرو می کشاند...کنار دستشویی می ایستی؛آنجا آدم ها وضو می گیرند و آدم زنده بیشتر هست!!!

-اذان کیه؟

:پنج و بیست و پنج

-الان ساعت چنده؟

:پنج و ده...

وضو می گیری و آنقدر در راهرو راه می روی تا اذان بگویند...نماز را که خواندی قدری آرام تر شده ای اما هنوز جرات خوابیدن نداری ...می روی پشت کامپیوتر آنقدر تایپ می کنی که یا صبح بشود یا یکی بیدار! 

 

نویسنده : هدی فلاح | ساعت 6:38 روز سه شنبه دهم آذر 1388
| لینک ثابت

  انا لله و انا الیه راجعون

این آخرین مطلبیه که می خوام قبل کنکورم بنویسم الان حداقل تصمیمم اینه!اینم که دارم می نویسم چون فکر می کنم کسی ممکنه بخونه!و یا شاید برای خودم دارم تکرارش می کنم که مطمئن باشم دارم اینطوری فکر می کنم!

نمی دونم از چی شروع کنم ...شاید از خدا ...

هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن

بچه که بودم فکر می کردم ما باید خودمون رو شکل خدا کنیم. البته این که می گم بچه چون من موقع بچگیم بوده که نشستم و فکر کردم!

ما باید مثل خدا باشیم.خدا رحمان و رحیمه ما باید رحمان و رحیم باشیم.

و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین...

اما فکر کردم که این مهربونی و رحمت خدا چه جوریه؟

چطوریه که خدا عادلانه به بندگانش محبت می کنه؟

خیلی از پاسخ ها در طبیعته!فقط باید خوب نگاه کنی و فکر !!!

"جهان قرآن مصور است و آیه ها به جای اینکه بنشینند ایستاده اند!!!"

وقتی موج از یک مرکز منتشر می شه هر چی بیشتر به مرکز انتشار نزدیک تر بشی بیشتر در معرض امواج قرار می گیری ...

پس این تویی که با دوری و نزدیکی به خدا بیشتر در معرض این محبت قرار می گیری!!!

این عین عدالته!!!

اما "زمان"!!!

می گن تو عالم مجردات "زمان" وجود نداره ...پس خیلی از چیزهایی که ما با زمان بدست میاریم معنی خودشون رو در این عالم از دست می دن!

یکیش تجربه است!یکیش عادته!!!

زمانی که ما فکر می کنیم "دوست داشتن " باید در بستر زمان اتفاق بیفته ...فراموشی باید در بستر زمان اتفاق بیفته ...فقط داریم درباره "عادت" صحبت می کنیم...تعریف"عادت" همینه..."تکرار" یک چیز در بستر زمانه که "عادت" میاره!!!و ما هزار تا "اسم" دیگه براش می ذاریم....

"عادت" ناشی از "تکراره" و "تکراره " که باعث ایجاد"عادت" می شه!!!

حقیقت اینه که ما به "خانواده مون" عادت داریم مگر اینکه به دوست داشتنشون "فکر" کرده باشیم!!!

کنار گذاشتن گربه ای که از بچگی با ما بوده شاید با یک برادر فرقی نکنه!!!

این احساس ما ممکنه حتی درباره "خدا" صدق کنه!!!

بدترش اینه که "عادت" قدرت فکر کردن و بازبینی ما از مسائل رو می گیره!!!

"دوست داشتن" ناشی از "عادت" نیست...در بستر "زمان" اتفاق نمی افته ...مرور زمان محکمش نمی کنه!!!

"دوست داشتن" ناشی از فکر کردنه!!!و متعلق به عالم مجردات!!!

جایی که روح ها از قبل با هم آشنایی دارن!!!

و یک حس اهورایی...

و دکتر شریعتی هم راست گفته که دوست داشتن از عشق بهتره!

عشق ناشی از خودخواهیه و دوست داشتن ناشی از دیگر خواهی!!!

دوست داشتن کمال عشق است!!!

عشق از یک وجود ناقص بیرون می زند و دوست داشتن از یک وجود کمال یافته!!!

وجودی که همه را از خدا می داند و از خدا می بیند...وجودی که برای خود تملک قائل نمی شود...

انا لله و انا الیه راجعون...

 

نویسنده : هدی فلاح | ساعت 10:57 روز یکشنبه هشتم آذر 1388
| لینک ثابت