![]() |
![]() |
|
|
روباه گفت:"تو سیارتون انسون که بهم نمی رسه؟!"
شازده کوچولو گفت:"نه!!" روباه گفت:"محشره!!!...مرغ و ماکیون چطور؟!!" شازده کوچولو با لبخند ادامه داد:"نه!!!" روباه گفت:"همیشه یه پای بساط می لنگه!"
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 9:14 توسط هدی فلاح |
|
|
من "توان" مي فروشم...
كسي " توان " مرا نمي خرد؟ من"توان" مي فروشم! اگر " توان" مرا بخريد مي توانيد " ثروت هايتان" را به " توان" هر چند كه مي خواهيد برسانيد...!! من " توان " مي فروشم! كسي " توان" مرا نمي خرد؟! اگر " توان" مرا بخريد "قهقهه " هايتان به " توان" هر چند كه مي خواهيد مي رسد!! من " توان" مي فروشم! اگر" توان" مرا بخريد " قدرتتان" به " توان" بي نهايت مي رسد! " توان" من اگر چه كوچك است!اما شما آنقدر پول داريد كه هزاران " توان" كوچك خريداري كنيد! "توان" من " توانايي من" كوچك است!!! كسي " توان " مرا نمي خرد... همه مي خواهند آن را بدون پول از من " هديه" (!!)بگيرند!!! "توان" كوچك من قدر يك صبحانه...يك ناهار...يك شام كه مي ارزد؟نمي ارزد؟!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 12:53 توسط هدی فلاح |
|
|
زیر بارونیم...بارون شدید ...باقلاها فلفلشون زیاده!!!توی آش ترش مو هست،آشی که باید خودت نگا کنی و بریزی تا مطمئن بشی توش مو هست!!!! توی پارکیم...من نمی دونم چیکار کنم...فقط به پرچونگی افتادم...از خیس شدن بدم نمی یاد...رفتیم زیر صندلی های با چترهای آفتاب گیر برای روزهای گرم تابستون ...ولی پاییزه و شدیدا بارون میاد...یعنی چه اتفاق اقلیمی افتاده؟مگه نه این که تهران نزدیک کمربند خشکه!دستمو به میله سرد چتر می گیرم و با حالت پیروزی بچه گانه ای می گویم؛نیگا چه چتر بزرگی دارم!!! یه نفر زنگ می زند...آشنا است...اما من نمی شناسمش!! بارون کم نشده اما ما خیس شدیم و از قطره های بارون اشباع... "اینجا کافی شاپی چیزی نداره؟!!" می ریم تا به کافی شاپی چیزی برسیم...اما نه فایده نداره ...ما خیس می شیم...زیر یه سایبون مغازه های خوشگل عروسک فروشی توصیه می شوم که نقشم را پیدا کنم...! اما من تا حالا یه "نقش" بازی کردم ؛نقش"نینا"ی مرغ دریایی را نمی دانم از پس نقش دیگه ای بربیام!! اصلا نمی دانم موجودات مرفه و ثروتمند که به خاطر جبر محیطی به ثروت و بر اساس اصول قراردادی به ارزش زمین هایشان پی برده اند چطور می توانند بی"مسئولیت" بودن را بازی کنند... "بریم اونجا ...ایستگاه اتوبوس" زیر ایستگاه اتوبوس ایستاده ایم و اتوبوس ها یکی پس از دیگری ایستگاه را ترک می کنند... "اتوبوس آخری ده دقیقه دیگه میره !ده دقیقه وقت داریم!" ده دقیقه..برای ترک یک "مکان" به "مکان" دیگر ...انسان در "مکان" جریان دارد و زندگی می کند... مثل ایکس های یک معادله ساده و یا پیچیده به فراخور "تلاش"!!! مثل یک معادله حرکت شتاب دار با زمان "تی" برابر با "ده دقیقه"! سبزی ها دستش است...اتوبوس یک دفه شتاب می گیرد ...من میدوم ...خوشحال که سبزی ها در دستش جا مانده!به در اتوبوس می زند و سبزی ها را به دستم می دهد! دنیا را می بینی ...آدم هیچ"چیز" را نمی تواند "جا" بگذارد!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 9:35 توسط هدی فلاح |
|
|
مادر زاییده نیاز است...کودک هیچگاه زاییده نمی شود...مادر است که زاییده می شود...مادر است که "نو" زاد است...زاییده "نیاز " کودک خویش! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 8:12 توسط هدی فلاح |
|
|
گردونه تصویر...بچه که بودیم بهش می گفتیم گردونه تصویر یه استوانه که توش نوار های کاغذی می ذاشتیم ...استوانه رو که حول محورش می چرخوندیم... انگار یه نفر اون تو می دوید...یا با اسب یورتمه می رفت...ما هم از یه شکاف به این تصویر متحرک جالب نگاه می کردیم... الان که بچه نیستیم...الان که جبر زمانه یا بعد زمان ما رو از بچگی در آورده...احساس می کنیم که ما توی گردونه تصویرم... و خدا الان از یه شکاف داره ما رو می بینه و می خنده... ما می چرخیم...می چرخیم و می چرخیم...دنیای زیر پامون می چرخه چون زمین می گرده... گردش لازمه ی این دنیاست...شاید برای همینه که آدم ها روزای تعطیل می رن گردش...که اون "گردش"و فراموش کنن... ما همه مون داریم می دویم... آدمک گردونه تصویر هیچوقت زمین نمی خورد...اما ما زمین می خوریم... آدمک گردونه تصویر مریض نمی شه...اما ما مریض می شیم...و خدا همه ی اینا از شکاف گردونه تصویر می بینه و من نمی دونم که چه حالی می شه...شاید می خنده...اما ممکنه گریه کنه؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 18:7 توسط هدی فلاح |
|
|
هیچ تا حالا با خودتون فکر کردید که چرا نور خورشید زرد رنگه و نور ماه سفید؟ دانشمندا رو ول کنین!اونا هر روز برای خودشون یه حرف تازه می زنن که مردم دنیا رو متوجه اهمیتشون کنن!!! حقیقت اینه که لامپ خونه خورشید خانوم پرمصرفه و لامپ خونه ماه کم مصرف! اداره برق کل فضا حوزه کهکشان راه شیری هم به خورشید اخطار داده که تا چند میلیون سال دیگه برقش رو قطع می کنه،خوب بوروکراسی اداریه دیگه!!! ببینم...شاید واسه همین باشه که دانشمندا میگن خورشید تا چند میلیون سال دیگه خاموش میشه؟کسی چه میدونه شاید اونا هم قبض برقش رو دیده باشن! |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آبان 1388ساعت 18:8 توسط هدی فلاح |
|
|
بچه در حالی که به مامانش نگاه می کرد گفت: مامان نردبون خدا چقدریه؟ مامان گفت: خدا که نردبون نداره! بچه با تعجب و ناباوری گفت: جدی می گی؟ پس کی کلهی شما رو به گردنتون وصل کرده؟ مامان گفت: کسی کلهی ما رو رو گردنمون نصب نکرده ... بچه گفت: پس خودتون گذاشتینش اون بالا ؟ من حتما برای رسیدن به شما یه نردبون می خوام! این رو گفت و با اصرار پاشو به زمین کوبوند. مامان خندهای کرد که بچه هیچ خوشش نیومد و گفت: نه پسرم ما بزرگ شدیم ... ما هم یه روزی قد تو بودیم. بچه گفت: "بزرگ شدن " یعنی چی؟ مامان گفت: یعنی "رشد کردن"! بچه گفت: "رشد کردن" یعنی چی؟ مامان گفت: بچه چقدر سوال می کنی؟ ... و بعد از پیش بچه رفت ... بچه نفهمید چرا مادرش فرار کرد.اما با خودش گفت اینم حتماً جزو چیزهاییه که مادرش ازش پنهان می کنه ... با خودش گفت:خودشه! نردبون خدا هم باید جایی کنار تمام چیزهایی باشه که از من قایمش میکنن!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 12:4 توسط هدی فلاح |
|
|
خانوم اوف مثل مادرهای دیگه زایمان نکرد.هنوز نه ماه نشده بود که شکم خانوم اوف یک دفه بالا و بالاتر اومد و ترکید و بچه اش به سمت مرزهای ایالات متحده ی آمریکا شلیک شد و حتی سپر موشکیش رو پشت سر گذاشت.آمریکایی ها که مطمئن بودن هر چی از جانب روسیه میرسه قطعا خوب نخواهد بود.هزار تا زن آمریکایی رو وادار کردن که مثل خانوم اوف زایمان کنن. این جنگ جنگ تازه ای بود . چون به جای مرگ سرشار از زندگی بود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 6:8 توسط هدی فلاح |
|
|
اتل متل تربچه وبلاگ منه به تو چه اینجا عالم معناس چیزی که می خوای همین جاس
ستاره هاش چیدنی ان آدمکاش دیدنی ان پر از آدم "ناجور"* یه جای از زمین دور
دویدم و دویدم تو اینترنت پریدم این قسمت شعر قرار نیست گفته بشه چون هر وقت می خوام ادامه اش بدم یه شخص "خاص"با یه بحث تکراری میاد رو اعصابم!! *ر.ک لغت نامه ی دکتر سعید شعبانی رکن وفا |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 8:41 توسط هدی فلاح |
|
|
یه گوشه رو نگاه می کرد...خیره خیره...و چشمهای براقش خاکستری شده بودن و آتیش نگاهش شده بود خاکستر!بی فروغ ...
یه "روح" توی این دنیا به چه درد می خوره؟ جسمش "روح" نداشت!حداقل اینطوری می شد مثه "اجسام" دیگه! همه ش "تن" شده بود...چون "تن" فقط خوراک می خواد و یه سقف بالای سر ! سقف کوتاه... فقط"روحه" که آسمون می خواد...جسم حتما باید یه "سقفی" بالای سرش باشه! جسمش "روح" نمی خواست...چون دیگه جا نمی شد و داشت سر ریز می کرد!!! -ببخشید آقا...آدم ،آدم اگه سر ریز کنه ؟چی میشه؟ آدم اگه سر ریز کنه چیکار میشه باهاش کرد؟ -ببخشید آقا سرنگ داری؟ واسه ی "مواد " نمی خوام به خدا...می خوام روحمو از جسمم بکشم بیرون! -ببخشید آقا ...من احساس درد می کنم...دارم ترک می خورم...یه چیزی وجودمو داره هل میده بیرون! -ببخشید آقا...میشه کمکم کنی؟ .... یه "جسم" شده بود...یه "لاشه" روی زمینی که پر از " لاشه" است!مثه برگای پاییزی که روی هم تلمبار می شن... کنار این "لاشه" ها که حتما تا چند روز دیگه" بو " می گیرن! یه " روح" داشت واسه خودش می خندید " و صدای این "خنده" ی بلند...معنی آزادی می داد..."آزادی" از یه جسم تنگ! "روح" می خندید ! پرواز می کرد ...به سمت آسمونی که خدا براش هیچ سقفی نذاشته! چون روح سقف بلند می خواد...بی انتها... بلند...به سمت "خدا"یی که هیچ آخری نداره و خودش" آخر " همه چیزه...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 18:10 توسط هدی فلاح |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|